شعر
ع ج . بینام
|
|
|
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط ع ج . بینام
|
مطلبی که در زیر می آید قسمتی از نوشتار ( شعر ستیز و شاعران درد آشنا ) به نقل از وبلاگ برگ و سایت عصر نو / سایت ایران گلوبال / سایت هنر و ادبیات پرس لیت / سایت اطلاعات نت / سایت رادیو آزادگان / دیگر سایت ها و به قلم آقای رضا بی شتاب است
پوستر : س و تبلورِ شعرِ ستیزِ جوانانِ مستعد و با استعدادی که پا در رکابِ کارزاری تازه گذارده اند؛ یادآورِ شعرِ پرخاشِ دوران مشروطه است. اشعارِ هوشیارانه و هشدار دهنده ی شاعرانی چون؛ عشقی، نسیم شمال، فرخی یزدی، عارف و دیگران که در عرصه ی بینشِ روشنگری نقشی سترگ داشته اند. نه گفتن، نپذیرفتن، قامت افراختن، تاختن بر خرافات و خفقان از خصلت ها و . . . * * * « ع ج . بینام » یکی از شاعرانی است که با دلی بیدار و چشمی همه سو بین، به اوضاعِ نابسامان و بسته ای که به او و امثالِ او تحمیل شده است می نگرد. اهتزازِ ذهن و زبان و همراهی با خنیاگرانِ خیابان، بشارتِ روشنی است. بشارتِ روشنی که افقِ تیره و تار را تابان می خواهد. روند و حرکتِ مردمی که خواهانِ دگرگونیِ بنیادی هستند، در جوانانِ به جان آمده شعر و. . . * * * بازتابِ آن اینگونه به شعر می نشیند: با خیال ِ متن کامل شعر ( خون و حنجره ) ع ج . بینام * توضیح : در این نوشتار چند تن دیگر از شاعران هم مورد برسی قرار گرفته اند از جمله ( مسعود ارشادی فر/ حامد احمدی/ حمید ایرانزاد) متن کامل (شعر ستیز و شاعران درد آشنا) را می توانید در اینجا و و و و بخوانید
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط ع ج . بینام
|
* توضیح : در قسمت کامنت ها مخاطب و منظور آقا ی یکتا دوستی است که بنده در دو مطلب قبل( پرده افتاد و نادیده ها دیده شد . . . ) به آن اشاره کردم. خواستم در باره ی آن یاوه گو آنکه برد از ساحت شعر آبرو چیز ها گویم ولی گفتم ولش تا نیاید حرف از این بیش کش پای استدلال من از چوب نیست پشت چیز مرده غیبت خوب نیست
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط ع ج . بینام
|
درود
تصمیم گرفته ام از این به بعد اگر در بایگانی ی تصاویرم عکسی داشته باشم که به جان نوشته هایم نزدیک یاشد در کنار بیاورم ضمن اینکه گالری ی دیگری هم معرفی می کنم که دوستان می توانند آنجا کار های عکاسی من را دنبال کنند. (جنوبی ترین شمال تو ) هوایی ی هوای جنوب که می شوم سر از شمال در می آورم با این که شمالی ترین نقطه ی سرزمین تو جنوب من نیست
حتی اگر در ساحل اش یک بطری که از جزیره ای مدیترانه ای آمده است پیدا کنم در آن نامه ای باشد و در آن نوشته شده باشد من اینجا هستم در همین سطر ها ، و زیر آن را تو امضاء کرده باشی حتی اگر در بازار اش دختری که موهای خرمایی اش عطر زیره دارد با لهجه ای شیرین به من لبخند بزند و شباهت چشمان اش را تو تضمین کرده باشی یا اینکه شالیزارهایش بدل به مزارع گندم شوند و تو در آن ها بدوی
باد باز هم از شمال صدای زنی زنده را و از جنوب ناله ی مردی مرده را . . . زنی که شبیه تو نیست تو نیست و آن مرد که آوازش را در گوش عقاب ِکوهی دور خوانده است شاید کمی حوصله اش سر رفته دارد فاصله ی بین قبرها را با قدم هایش اندازه می گیرد تا کسی برایش چای بیاورد
حالا تو برای اولین بار روبروی خودت بنشین و . . . به من بگو امشب که باد نمی آید چرا هوایی ی هوای جنوبم و . . . سر از هیچ کجا در نمی آورم ؟ نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط ع ج . بینام
|
سلام متاسفانه بعضی ها دراین فضای مجازی برای خودشان هویت مجازی و طرفداران مجازی هم میسازند و این وقتی آزار دهنده است که در میابید ، کسی که اخیرا از دوستانتان بوده است در این دسته قرار گرفته کسی که . . . ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 توسط ع ج . بینام
|
* نمایشگاه عکس های من در این آدرس ( گالری عکس) برگزار می شود *
( آخرین نُت )
خون من است خشکیده بر سیم های ساز تو، آرشه بر زخم های من می کُشی می کِشی من را در من می کِشی من را به جنون آرام تر آرامتر بنواز ملودیِ درد هایم را غمگین تر غمگین تر بنواز، گونه ات را از گونه ام بر ندار شاید این بار در آغوش تو بمیرم، شاید این بار آخرین نت را، نشنیده بگیرم. نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط ع ج . بینام
|
(تقدیم به آقای ابوترابی)
شب با ستاره هایش در جستجوی تو بود وقتی در کوچه های تاریک موهایت گم شد پاسبان ها نامت را در گوش شهر سوت می کشیدند من، با فانوسهایم از هزارمین بن بست باریک بر می گشتم درخت ها خواب گنجشک ها را تعبیر می کردند و در یا با اینکه دور بود دلش برای تو شور می زد صبح اتفاقی بود که هنوز، نیافتاده است. نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم خرداد 1388 توسط ع ج . بینام
|
راه را دویدم درست در لحظه ای که رسیدم از نگاهت فهمیدم تمام مسیر داشتم خودم را لگد می کردم حالا از همینجا بر میگردم برای یک بار هم که شده می خواهم رد پاهای خودم را ببوسم.
نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 توسط ع ج . بینام
|
سلام این اولین پست من در این وبلاگ است ضمن خوش آمد گویی به شما عزیزان امیدوارم اوقات خوبی را دراینجا و با من سپری کنید . ( دیدار) ترا که پیدا می کنم خودم را گم می کنم با این دل بی دست و پا بهتر از این نمی شود خودم را که پیدا... ترا گم.
|
|